عاشق دل شکسته |
|
زندگی و مرگ از مغاکی تیره می آییم، در مغاکی تیره به پایان می رسیم و این درنگ درخشان را زندگی می نامیم ، به محض اینکه به دنیا می آییم بازگشت مان آغاز می شود. آنگاه که راهی میشویم ، بی درنگ باز می گردیم ما در هر لحظه می میریم . به همین دلیل زندگی و تولد های مکرر بسیار فریاد بر داشته اند : هدف زندگی مرگ است! اما به محض اینکه به دنیا می آییم، برای، آفریدن ، ساختن، و تبدیل ماده به به زندگی تقلا می کنیم و در هر لحظه به دنیا می آییم. به همین دلیل بسیاری فریاد بر داشته اند : هدف زندگی نامیرایی است. در این اندام زنده موقتی دو جریان به هم می رسند: صعد به قله های ترکیب، صعود به قله های زندگی، صعود به بی مرگی، و نزول به تجزیه ، نزول به ماده، نزول به مرگ. هر دوی اینها از ژر فای ذات ازلی فوران می کنند. زندگی در وهله نخست ، ما را شگفت زده می کند ، زندگی تا حدودی فرا سوی قانون به نظر می رسد ، تا حدودی ضد طبیعت تا حدودی واکنشی پایدار نسبت به چشمه های ابدی تاریکی، اما در اعماق وجودمان احساس می کنیم که حیات ازلی است ، نیروی فنا پذیری هستی است.
شفاف و آرام به دنیا می نگرم و می گویم همه آنچه می بینم،می شنوم، می چشم، می بویم و لمس می کنم آفریننده ذهن من است.خورشید در کاسه سرم طلوع و غروب میکند زا یکی از معبد هایم طلوع میکند و در دیگری غروب....... در یر من است که ستارگان می درخشند ، اندیشه ها در ذهن بی ثبات مت در گشت و گذار هستند آواز ها و گریه ها صدف های پیچان گوش هایم را پر میکند و لحظه ای هوا را طوفانی می سازند . با نابوودی من همه چیز ( در سرم) ناپدید می شود، ذهن من فریاد می کشد: فقط من وجود دارم. همه چیز چون رودی در اطرافم پیچ و تاب می خورد ، می رقصند چرخ می خورند صورت ها چون آب می لغزند و آشوب ازلی زوزه می کشد . اما من یعنی ذهن صبورانه دلیرانه و متین با سرگیجه به صعودم فکر می کنم و برای خود راه هایی را می گشایم. با متانت و صبوری سعی خود را می کنم در میان پدیده هایی که خود پدید آورده ام گام بر می دارم و برای راحتی خودم بین آنها تمایز قائل می شوم آن ها را متحد می کنم و به نیاز های شدید خودم تکیه می زنم. این من هستم که نظم را به بی نظمی تحمیل می کنم و به اشوب ازلی صورت می بخشم ، صورت خودم را. نوشته شده توسط مهران تاریخ شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 و ساعت 5:41 قبل از ظهر |+|
|