عاشق دل شکسته |
|
شب ............. امشب مثلا شب اخره نمیدونم یک حس عجیبی از سر شب داره عذابم میده همش حس میکنم بازم مهمون هستم یک مهمون پرو اصلا نمیدونم چرا باید اومد که مجبور به رفتن و ترک کردن باشیم سخته خیلی سخته اگه واسه خاطره تو نبود تا ابد همین جا میموندم .اما دلم اونجاست اینو که هر کس ندونه خودم میدونم .میدونی یک دوست دارم میگه دنبال یک دل میگردم که هیچ کس توش نباشه .اون دلی میخواد که خالئ خالی باشه عشق هیچ ادامی تو اون دل نباشه سالهاست داره میگرده.من بهش گفتم دل که توش عشق نباشه دل نیست اصلا بدرد عشق ورزیدن نمیخوره اونو باید چالش کرد تو چی میگی ؟؟؟؟؟؟؟؟ اما میدونی من اینجا هم که هستم تورو دارم چون تا به امروز احساس تنهائی نکردم همش تورو نفستو با همه وجودم حس میکنم نوشته شده توسط مهران تاریخ جمعه سی ام دی 1384 و ساعت 7:36 بعد از ظهر |+|
آتش شبی در آتش غم سوخت آشیانۀ ما شبی که رفت و نیآمد فروغ خانۀ ما در انتظار تو سرتا به پای من شده گوش کجاست صحبتِ یک موج با کرانۀ ما سراغت از که بگیرم ... که را نشانه دهم ؟ کسی به فکر کسی نیست در زمانۀ ما نوشته شده توسط مهران تاریخ دوشنبه بیست و ششم دی 1384 و ساعت 12:11 بعد از ظهر |+|
اشعار دو کلام حرف حساب باهات دارم
میخوام بگم بی معرفت دوست دارم ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ای آنکه ماه آسمان خانه ی توست به ش بگو م دیوانه ی توست ************************** الهی، الهی، سر راهت بیاید مار سیاهی اول بر من زند که دل به تو بستم دوم بر تو زند که بی وفایی نوشته شده توسط مهران تاریخ یکشنبه بیست و پنجم دی 1384 و ساعت 9:55 بعد از ظهر |+|
خوبه نه باوفا باز هم سلام نوشته شده توسط مهران تاریخ یکشنبه بیست و پنجم دی 1384 و ساعت 9:17 بعد از ظهر |+|
قبول کن این حقیقت را
نوشته شده توسط مهران تاریخ یکشنبه بیست و پنجم دی 1384 و ساعت 9:15 بعد از ظهر |+|
اینم راه عشق و عاشقی است اول باهات خوبه بد یک دفه پرتت میکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط مهران تاریخ پنجشنبه پانزدهم دی 1384 و ساعت 9:24 قبل از ظهر |+|
چه کنم
نوشته شده توسط مهران تاریخ دوشنبه دوازدهم دی 1384 و ساعت 1:26 بعد از ظهر |+|
بهترین
نوشته شده توسط مهران تاریخ دوشنبه دوازدهم دی 1384 و ساعت 1:12 بعد از ظهر |+|
زرد
نوشته شده توسط مهران تاریخ شنبه دهم دی 1384 و ساعت 10:39 بعد از ظهر |+|
یادش بخیر ياد باد انکه زما وقت سفر ياد نکرد به وداعي دل غمديده ما شاد نکرد شاعر آ نوشته شده توسط مهران تاریخ جمعه نهم دی 1384 و ساعت 10:25 بعد از ظهر |+|
شکایت...... سکوتم از رضايت نيست دلم اهل شکايت نيست هزار شاکی،خودش داره خودش گيره،گرفتاره همون بهتر که ساکت باشه اين دل جدا از اين ضوابط باشه اين دل از اين بدتر نشه رسوايی ما که تنهاتر نشه تنهايی ما کار ما گذشته از شکايت هنوزم پايبنديم در رفاقت می ريزه تو خودش دل غصه هاشو آخه هيچکس نمی خواد قصه هاشو نوشته شده توسط مهران تاریخ یکشنبه چهارم دی 1384 و ساعت 10:41 بعد از ظهر |+|
جالبه نه من و تو و بوسه از هم كه جدا مي شويم چهار نفريم تووتنهايي ، من و عذاب تو كيستي كه اينچنين مرا دچار كرده اي و قلب كوچك مرا اميدوار كرده اي دلم براي ديدنت چه زود تنگ مي شود ولي براي رفتنت عجب شتاب كرده اي مرا به آغوشي كه دوست دارم بازگردان دوستم بدار همانگونه كه پيش از اين داشتي بار دگر مرا نوازش كن و بياد آور هنگامي را كه............... هيچكس را بيشتر از من دوست نداشتي................ در اعماق وجودم فقط تو را صدا مي زنم اما تو لحظه اي پاسخم را نمي دهي تا كي دوري تا كي ! نوشته شده توسط مهران تاریخ یکشنبه چهارم دی 1384 و ساعت 10:38 بعد از ظهر |+|
آرزو كاش چون پاييز بودم ... كاش چون پاييز بودم
كاش چون پاييز خاموش و ملال انگيز بودم
برگهاي آرزوهايم يكايك زرد ميشد
آفتاب ديدگانم سرد ميشد
آسمان سينه ام پر درد مي شد ناگهان طوفان اندوهي به جانم چنگ ميزد
اشكهايم همچو باران
دامنم را رنگ مي زد
وه ... چه زيبا بود اگر پاييز بودم
وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم
شاعري در چشم من مي خواند ...شعري آسماني
در كنار قلب عاشق شعله ميزد
در شرار آتش دردي نهاني
نغمه من ... همچو آواي نسيم پر شكسته
عطر غم مي ريخت بر دلهاي خسته پيش رويم
چهره تلخ زمستاني جواني پشت سر :
آشوب تابستان عشقي ناگهاني سينه ام
منزلگه اندوه و درد و بدگماني
كاش چون پاييز بودم ... كاش چون پايز بودم ... نوشته شده توسط مهران تاریخ پنجشنبه یکم دی 1384 و ساعت 9:52 بعد از ظهر |+|
|